اینتی گری!


منزل
تماس
 

۱۳۸٦/۳/٢٢

 

ساختار شكني شعر "در فصل پائيز" اثر هيومك ديارميد

 

 
کاری از استاديار دكتر ويزام منصور ( بیوگرافی در پانوشت )

۲۲ سپتامبر ۲۰۰۲

ترجمه فدرس ساروی

پانوشت ویرایش شده (۱۰)

بیوگرافی در پانوشت        


 
قطعه اي از "در فصل پائيز" : 
 
 
بگذار تا تنها عنصر پایدار
در جريان شعر من
شبیه آن چيزی در درخت کیالک باشد
كه در اوايل بهار جوانه هایی می زند
به رنگ زمردين روشن آنگاه بر طبق قانون طبيعت
با رگه هايي از رنگ بنفش خرمايي ، رنگ قرمز روشن و پوشال
تيره و پررنگ مي شود
 
 
 
 
 
فرایند ساختار شكني با تکیه بر تناقض ها (1)و تضادهاي (2) متنی است که توسعه مي يابد و موفق مي شود. در واقع آنچه كه در اينجا توسط منتقد ساختار شكني شده،  خوانش (3)و يا تفسير (4) یک متن است و نه خود متن.
 
 خواننده در اين قطعه ي شعري ، بايد به   يك تضاد آشكار يا پنهان در زبان شعري برخورد كند تا بتواند به تولید (5) يك خوانش ساختار شكنانه از اين قطعه موفق شود. اين تضاد، دست آخر ثبات معني اين شعر را بر هم مي زند ، و منجر به يك خوانش ساختار شكنانه مي شود. آنچه که روشن است این است كه شعر "مك ديارميد" ، يك استعاره ي ادامه دار است كه در آن شاعر خواستار اين است كه هنرش (شعرش) همواره مثل يك درخت کیالک باشد.
 
 سراينده تمام خصيصه هاي درخت کیالک را به وضوح بيان مي كند:‌
 
 درخت کیالک تمام ته رنگ هاي سبز (سايه هاي سبزرنگ)را در فصل بهار داراست ، و در فصول بعدي به شدت رنگارنگ مي شود.
 
 خلاصه اينكه شاعر که در اینجا یک هنرمند با استعداد هم است از خداوند و یا الهه گان هنر  (6) تقاضا دارد كه به او مهارت و استعدادي عطا كنند تا شعرهای رنگارنگ ، جالب، برجسته، بي زمان و جاودان خلق كند . 
 
اما من مي خواهم به گونه ای دیگر استدلال كنم:
 
آنچه به نظر مي رسد که در این کار يك تقاضا از يك وجود متافيزيكي براي توانايي هنري جاودان باشد، فقط يك دستور  ِ متکبرانه و خودخواهانه است كه خطاب به خدايي صادر شده كه هرچند براي بروز خلاقيت ِ هنري ِ او ضروری است اما پست تر و حقيرتر از خود تقاضا كننده است ،   و اين خدا ممكن است چيزي به جز یک خواننده ي واقعي و یا حتی فرضی نباشد. 
 
اين فرض وقتي در اين شعر مطرح شده و شدت می گيرد كه ما روی كلمه ي اول يعني " بگذار" (7)  دقت كنيم ." بگذار " ، به عنوان اولين نشانه در اين متن، فعلي است كه در صيغه ي امري به کار رفته است . 
 
جي. سيرل (8) در اثر خود به نام " كنش زبان چيست؟ " (9)‌ ، به درستي بيان مي كند كه :
 
فعلهاي امري متضمن اين نكته هستند كه گوينده بايد نسبت به شنونده خود را در مرتبه ي بالاتری از قدرت احساس کند ، گوينده مي خواهد كه آنچه که به آن فرمان داده انجام پذيرد، و بيان و اظهار  ِ آن تلاشي است برای آن که شنونده را به انجام آن وادار و یا ترغيب كند. (1982، صفحه ي 154) 
 
بنابراين اگر تعريف سيرل در مورد اولين كلمه اي كه اين شعر با آن شروع مي شود صادق باشد ما متوجه تناقض پنهان و بزرگی مي شويم كه در گوشه ي بالايي شعر تا مدتها باقي مي ماند و پرسه مي زند. 
 
صدا یا آوایِ اول مربوط به گوينده یا به عبارتی هنرمند است كه قدرت مرجعيت بالاتري نسبت به مخاطب ( خدا و یا موسز در این شعر ) يا خواننده ي واقعي و يا فرضی داراست.
 
گوينده از مخاطب مي خواهد كه تسليم تمايل او شود و در نهايت آن را تحقق ببخشد .‌ هنرمند تمايل دارد كه جاودانه باشد؛ اين خداي احتمالي در مركز خطاب اين تمايل قرار دارد ولي طنز و كنايه ي موذيانه اينجاست كه او جوري مورد خطاب قرار مي گيرد كه ابتدا تصور مي كند داراي استعداد خدايي است ولي اين تصور يك توهم است چون به واسطه ي همين تصور در مي يابد كه او خيلي پست تر و ناتوان تر از آن خدايي است كه در ذهن هنرمند قرار دارد. اين تضاد در درك عملكرد خدا/خواننده كه در ابتدا به آن اشاره شد، معني متن را متزلزل مي كند و آن را دچار یک دور باطل ِ ساختار شكني مي كند.


البته به طور قطع‌ اين قطعه ي به ظاهر ساده از شعر مك ديارميد براي مطرح شدن سوالاتي اينچنيني كفايت مي كند:
 
• چه كسي در كانون ومركز آفرينش قرار دارد ؟ هنرمند (شاعر) ، خواننده يا خداوند؟
 
• كاركرد واقعي صيغه ي امري چيست؟ آيا مي توان اين كاركرد  را دوباره از نو تعريف كرد؟ آيا مي توان حدود اين نقش را دوباره از نو مشخص كرد؟
 
• براي هنرمند (شاعر)، خدا چيست و براي او چه ارزش و اهميتي دارد؟ اهميت خداوند براي شاعر چقدر است و خدا نسبت به هنرمند (شاعر) در چه جايگاهي قرار دارد؟ بالا ، پايين يا هم سطح و كنار او؟
 
 
 
حضور فعل امر در آغاز اين شعر، پايه ها و شالوده و اساس اين متن را متزلزل مي كند و واسطه ي بازتعریف معانی آن مي شود و آنها را متاثر مي سازد. اگر اين شعر ، يك درخواست ملتمسانه به سوي خداست، روش جمله بندي اين تقاضا نشان دهنده ي بي كفايتي هنرمند در استفاده از زبان است و نشان دهنده ي استفاده ي نابسنده و نارساي  هنرمند از زبان است. عقل سليم حكم مي كند كه خداوند يا الهه گان هنر در جايگاه بالاتري نسبت به هنرمند (شاعر) قرار داشته باشند و بايد همانگونه مورد خطاب قرار بگيرند.
 
عجيب اينكه در اینجا هنرمند (شاعر) در رعایت آداب معاشرت براي مورد خطاب قرار دادن ِ يك مافوق موفق نبوده و حالا من از خودم مي پرسم كه آيا خواسته ي او اجابت خواهد شد يا نه !!؟ 
 
اگر شاعر عمدن به عنوان جزء جدايي ناپذير اختيارات شاعري و ضرورت شعري از منطق عقل سليم و اصل آداب داني پيروي نمي كند ، پس باز هم لحن پوشيده ي قدرت مدارانه ي او و احساس ضمني برتري طلبانه اش نشان دهنده ي بي اعتقادي و بي ايمانیِ نيمه آگاه وي نسبت به موجودات متافيزيكي است. تضادي كه منجر به بي ثباتي و تزلزل اين متن مي شود در بيهودگي درخواست حمايت از يك موجود حقير متافيزيكي پنهان است .
 
اگر هنرمند/توليد كننده توسط اين فعل امر، خواننده/مصرف كننده را هدف قرار داده است، پس اين گوينده دارد به جز جدایی ناپذیراسباب كار و ابزار كارآگهي هاي تجاري و تبليغاتي امروزي در تلويزيون و اينترنت متوسل مي شود و تكيه مي كند.
 
صوت آمرانه و تحكم آميز ِتوليد كننده، مثل صداي يك ساحر يا شعبده باز، نه تنها قصد دارد كه با اجبار به مخاطب بقبولاند كه اين كالا (اين شعر)‌ داراي قدر و ارزش است، بلكه مي خواهد مخاطب را وادارد تا اين كالا را به همان صورتي در ذهن مجسم كند كه خواسته ي توليد كننده است .
 
 اين كار يك نقشه براي گول زدن و اغفال مخاطب است كه از پيش برنامه ريزي و ساخت و پاخت شده. گوينده/هنرمند تبديل به فردي مي شود كه در حال گول زدن واغفال است در حاليكه خواننده/مصرف كننده و محصول/كالا هر دو تبديل به توليد مادي اصلي مي شوند.
 
 تضاد ذاتي در اين نوع خوانش در اين فرض قرار دارد كه با فريب و اغفال ، اشيا از جلوي چشم برداشته مي شوند در حالي كه در توليد، تمام اجزا ، جلوي چشم و در معرض ديد قرار مي گيرند. بنابراين، مطابق با اين فرض، وقتي اين شعر به عنوان يك كالا فقط با يك سري كدها ، رمزها ، سمبلها و نشانه هاي خشك و بي روح و ساكت‌ رمزگشايي و بازخواني مي شود، كاملن توسط خواننده توليد مي شود. در نهايت، اين كار، متني را خلق مي كند كه نسبت به معني شدن (نه يك مدل از توليد) مقاوم است و آرزوي گوينده تحقق مي يابد .
 
سرانجام، آرزوي گوينده توسط مشيت الهي و خواست يك موجود قدسي‌ برآورده نمي شود، بلكه به وسيله ي مجموعه اي از خوانندگان ساده لوح ، بي تجربه و  ساده دل تحقق مي يابد كه قرباني ِ ترفندهاي يك هنرمند/اغفال كننده ي بي وجدان و نابكار واقع شده اند ‌. نتيجه اينكه استفاده ي هنرمند از فعل امر، گر چه به طرز گمراه كننده اي تلويحن به موجودات الهي اشاره دارد اما بیانگر اهميت خواننده نزد  هنرمند است و آن را دركانون توجه قرار مي دهد، و بنابراين صداي آمرانه و متكبرانه ي گوينده را توجيه مي كند و موجه جلوه مي دهد.


پانوشت :

1) Paradoxes
2) Contradictions
3) Reading
4) Interpretation
5) Produce
6) Muses =
در اساطير يونان، به 9 الهه مي گفتند كه همگي دختران زئوس بودند و هر كدام، يكي از هنرها يا علوم را تحت حفظ و حمايت خود داشتند. آنها عبارت بودند از : كاليوپ Calliope  (اشعار حماسي) ، كليو Clio  (تاريخ) ، يوتيرپ Euterpe (موسيقي) ، ترپسيكور Terpsichore (رقص)، ايراتو Erato ( هنرهاي آوازي يا اشعار تغزلي) ، ملپومين Melpomene  ( تراژدي)، تاليا Thalia (كمدي)، پولي هيمنيا Polyhymnia ( شعر )، و اورانيا Urania (نجوم)   [منبع:‌ فرهنگ لغت آكسفورد]
 7)Let
 8)J. Searle
 9)"What is a Speech Act"

۱۰) سوشیانس عزیز از وبلاگ اقلیت ها برای معادل پانوشت شماره ی ۹ به جای کنش زبان ؛  کنش گفتاری را پیشنهاد داده اند که بر اساس این پیشنهاد مباحثه ی کوچکی در کامنتهای این پست موجود است که علاقه مندان می توانند به آنها مراجعه کنند ... با سپاس از سوشیانس


به یاد بود مک دیارمید

 

بیوگرافی هيو مك ديارميد :

شاعر

1892- 1978

هيو مك ديارميد با نام "كريستوفر موري گريو" (Christopher Murray Grieve) در 11 آگوست 1892 در لانگهولم متولد شد.  در آكادمي لانگهولم تحت آموزش "فرانسيس جورج اسكات" كه آهنگساز بود، قرار گرفت كه بعدن براي تعداد زيادي از غزليات و اشعار او موسيقي ساخت. زماني كه در ادينبورگ به تحصيل و آموزش مشغول بود، توانايي هاي ادبي او بوسيله ي "جورج اوگيلاو" مورد تشويق قرار گرفت كه در طول ساليان متمادي مك ديارميد او را طرف مشورت قرار مي داد، نظريات او را جويا مي شد و معمولن مي پذيرفت. بعد از فوت پدرش در سال 1911، مك ديارميد به روزنامه نگاري روي آورد. او از سال 1915 تا 1920 به RAMC (بخش پزشكي ارتش سلطنتي) خدمت كرد و نهايتن در سال 1921 به شغل سردبيري و خبرنگاري براي روزنامه ي "Montrose Review" مشغول شد.

در مونترز (Montrose) خود را وارد زندگي سياسي جامعه كرد ، و از آنجا شروع به ويراستاري و نشر سه مجلد از "مجموعه هاي شمالي" كرد كه مجله هايي براي معرفي اشعار معاصر اسكاتلندي بودند. او همچنين مجموعه اي از نشريات ادواري منتشر كرد كه بسيار قابل توجه بودند و اولين نشريه ي آن مهمتر از بقيه بود. در نشريه ي  Scottish chapbook (كتابچه هاي اسكاتلندي) امكان رنسانس بزرگ ادبي اسكاتلند عنوان شد كه عقيده ي سردبير بود. شعار اين نشريه " نه گفتن به سنتها و رسوم پيشين" بود.

در اولين شماره ي اين كتابچه ها يعني در آگوست 1922، نام مستعار ‍ِ "هيو مك ديارميد" عنوان شد به عنوان نويسنده ي Nisbet (نسبت) كه يك بررسي نيمه دراماتيك و نمايشي بود، ولي در شماره ي سوم اين مجله، شعري از هيو مك ديارميد چاپ شد با عنوان ِ The Watergaw (رنگين كمان شكسته) كه در روزنامه ي ديگري بصورت بي نام ماه پيش به چاپ رسيده بود.

اولين كتاب تاليف شده توسط ِ مك ديارميد در سال 1923 به چاپ رسيد با عنوان ِ "سالنامه هاي  (وقايع نگارِ) حواس پنجگانه". اين كتاب به جان بوچان John Buchan تقديم شده است كه دو سال بعد پيشگفتاري براي اولين مجلد ِ اشعار مك ديارميد نوشت. يك منتقد زيرك متوجه شد كه مك ديارميد:

... با اين عقيده نوشته است كه اسكاتلند هنوز هم براي تصورات بشري حرفي براي گفتن دارد، حرفي كه فقط اسكاتلند و نه هيچ ملت ديگري با زبان بومي خود قادر به بيان آن است.

 اثر او با عنوان ِ" يك مرد مست به خار مقدس [نماد ملي اسكاتلند] نگاه مي كند"، عمومن به عنوان بزرگترين دستاوردش در نظر گرفته مي شود كه در سال 1926 منتشر شد.  در اين اثر، غزليات استادانه ي او در قالب افكار خودسرانه ي يك مرد مست با پيشروي هاي آشفته و غيرمنطقي بودنهاي چشمگيرش گنجانده شده است.

مك ديارميد با نام مستعارش مشغول نوشتن و منتشر كردن اين اشعار بود و با نام اصلي خود "گريوGrieve" مجموعه مقالات مهمي را براي مجله ي آموزشي اسكاتلند Scottish educational journal مي نوشت. اينگونه مطالعات و بررسيهاي امروزي اسكاتلندي، افق جديدي را فراروي صحن ادبيات اسكاتلند گشود، در حاليكه تقريبن تمام افراد محترم دراين نهاد (زمينه ) را مورد حمله قرار مي داد. اين مجموعه مقالات و بررسي ها به صورت يك كتاب در سال 1926 به چاپ رسيدند و 50 سال بعد دو باره بوسيله ي مجله ي مزبور منتشر شدند كه سيل ِ مكاتبات  جذاب و پرخروش را بلافاصله در پي داشت.

"اولين سرود نيايش براي لنين" نام شعر مك ديارميد بود كه در سال 1931 منتشر شد و شاعران انگليسي طرفدار ِ كمونيسم را بسيار تحت تاثير قرار داد، شاعراني مثل : آدن Auden، اسپنسرSpencer، و دي لوييس Day Lewis. در همان سال ازدواج مك ديارميد به طلاق كشيد. ازدواج دوم ِ او با والدا ترولين Valda Trevleyn كه به صورت يك شراكت آغاز شد، ادامه يافت. مك ديارميد با خانواده اش در سال 1933 به جزيره ي شتلند Shetland در والسي Whalsay نقل مكان كردند و براي نه سال بعد در آن اقامت گزيدند.

با فائق آمدن بر مشكلات فقر و دوري، مك ديارميد در سال 1934 سه كتاب مهم را به پايان رساند: "چشم انداز اسكاتلندي" كه يك مجموعه از مطالب گوناگون بود، با همكاري ِ لوييس گراسيك گيبن Lewis Grassic Gibbon ؛ مجموعه اي از مقالات با عنوان ِ "بر اساس علامت ِ خار مقدس [سمبل ملي اسكاتلند]" ؛ و مجلدي ديگر از اشعار با عنوان ِ "محدوده هاي سنگي"، كه در اين مجموعه مك ديارميد به سمت استفاده ي جديدي از زبان انگليسي حركت كرد.

اشعار مك ديارميد به زبان اسكاتلندي، هم از نظر فرم  و هم شدت قدرت تخيل به شدت متغير است: اشعاري كه به نحو غلط اندازي ساده به نظر مي رسند، اشعاري همراه با شوخ طبعي، اشعاري كه به نحو قدرت مندانه اي تحقق يافته اند، اشعاري با زيبايي فراموش نشدني ، اشعاري با غناي بيشتر زبان شناسيك، مثل موسيقي آب (يكي از پيش كش هاي بيشمار او به جيمز جويس)، و اشعار بعديش، اشعار بي پيرايه ي او در جزاير شتلند Shetland در اثر او با عنوان محدوده هاي سنگي.

اشعار بعدي مك ديارميد به احتمال زياد از همان نوعي بودند كه او مي خواست، ولي تمام خوانندگان به سادگي نمي توانستند اين فهرست طولاني كسل كننده از حقايق ، نقل قولهاي تمام نشدني، داده هاي علمي، تضادها را به سادگي بپذيرند؛ ولي در اين "محلول ِ قوي از كتابهاي مختلف" ما هميشه ملتفت ِ حضور ِ شاعري هستيم كه كنترل را در دست دارد. 

خانواده ي مك ديارميد در سال 1951 به كلبه اي نزديك ِ بيگر Bigger نقل مكان كردند و تا زمان مرگ شاعر در 9 سپتامبر 1978 در آنجا ساكن بودند. او در لانگهولم به خاك سپرده شده است  كه پيكره اي به يادبود او هنوز پابرجاست.

بیوگرافی دکتر ويزام منصور :

دكتر ويزام منصور در سال 1955 به دنيا آمده است. وي در حال حاضر استاديار درس ادبيات انگليسي است. او در زمينه هاي ادبيات انگليسي، هنر نمايش، نظريه ي ادبي، مطالعات فرهنگي داراي تجربه است. از جمله دروس دانشگاهي كه آنها را تدريس كرده ، مي توان به "نظريه و نقد ادبي" ، "هنر نمايشي مدرن ِ انگليسي و امريكايي"، و"شعر انگليسي ِ آمريكاي معاصر" اشاره كرد. او ليسانس خود را از دانشگاه كويت در زمينه ي ادبيات انگليسي در سال 1978 گرفته است و در سال 1979 از دانشگاه منچستر در انگلستان فوق ليسانس علوم اطلاعاتInformation Sciences  را دريافت كرده و در سال 1988 از دانشگاه هاستپ Hacettepe در آنكارا دكتراي خود را در زمينه ي ادبيات انگليسي دريافت نموده است. مقالات زيادي به رشته ي تحرير درآورده كه در مجله ي روابط بين الملل ، يادداشتهاي زبان انگليسي ELN، آرابسك Arabesque،  مجله ي روابط عمومي مسلمانان، The Explicator، Civil Academy،  مجله ي مطالعات خاور نزديك (در آمريكا)، جنسيت و فرهنگ ( در آمريكا)، مجله ي "آموزش انگليسي مدرن" (Modern English Teacher) در انگلستان ، جريانهاي متقاطع (Cross Currents) در ژاپن و ... به چاپ رسيده اند. از جمله كتابهايي كه به رشته ي تحرير درآورده است، مي توان به "دائرة المعارف عشق در اديان دنيا"، "چشم اندازهاي هزاره ي جديد در علوم انساني"، و "روشهاي جديد ِ استفاده از نمايش و ادبيات در آموزش زبان" اشاره كرد. در مورد تجارب تدريس، بايد گفت در شهرهاي متعددي به تدريس در دانشگاه اشتغال داشته كه مثلن مي توان به عمان ، ازمير و جزيره ي قبرس  اشاره كرد.

 
 

فدرس ساروی : ٦:۱٥ ‎ب.ظ

 

 
فدرس ساروی



به استادم رجب بذرافشان





خنده گری (مقاله)1


گریه گری (شعر)2


روز نوشت های من


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٩
شهریور ۸٧
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦

: وبلاگهای فلسفی

مهران مرتضایی
رجب بذرافشان
تيرداد نصری
حسین دیلم کتولی
جواد اکبری
سو(ع)تفاهم
پيپ قرمز
يگانه وصالی
ع-خاکسار قيری
مسعود تارانتاش
فلسفه اقليت
امين قضايی
بهروز شاهین
کلاغ محوری


خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان


نشریه ی عروض

نشریه ی وازنا

وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]