اینتی گری!


منزل
تماس
 

۱۳۸٦/۱/۱٩

 

فلسفه ، به منزله ي تكرار خلاق

 

 
متن سخنرانی آلن باديو فیلسوف فرانسوی معاصر   ( بیوگرافی در پانوشت )

پاریس ۲۰۰۶

ترجمه : فدرس ساروی


با ارجاع به يكي از اساتيدم ،‌فيلسوف بزرگ ماركسيست، لويس آلتوسر،‌ آغاز خواهم كرد. براي آلتوسر، تولد ماركسيسم چيز ساده اي نبود. تولد ماركسيسم از دو انقلاب تشكيل شده بود،‌دو واقعه ي مهم عقلاني :
 
 واقعه ی اول يك واقعه ي علمي بود. آفرینش علم تاريخ   توسط ماركس ، كه تحت عنوان‌ " ماترياليسم تاريخي" (1) شناخته می شود.
 
 واقعه ي دوم، از طبيعت فلسفي برخوردار بود.   اين واقعه، آفرینش يك گرايش جديد توسط ماركس و ديگران بود كه نام آن " ماترياليسم ديالكتيكي"(2) است.
 
 مي توانيم اينطور بگوييم كه  برای تولد يك  علم(3) جديد يك فلسفه ي جديد مورد نياز است تا به تولد آن كمك كند و بتواند آن را به روشني توضيح دهد. همانگونه که‌ فلسفه ي افلاطون در آغاز علم رياضيات، مورد نياز بود و يا فيزيك نيوتن به فلسفه ي كانت احتياج داشت. با اينهمه اصلن مشکل سر این مسایل نیست . در اين چهار چوب،‌ مي توان دو نکته را در مورد فرایند توسعه فلسفه بيان كرد:
 
اين توسعه به حقايق جديدي در برخي زمينه ها وابسته بود كه مستقيمن از طبيعت فلسفي برخوردار نيستند. مخصوصن به حقايقي در حوزه هاي علمي. مثل رياضيات براي افلاطون و ‌دكارت يا لايبنيتز ؛ فيزيك براي كانت و وايت هد يا پوپر ؛ تاريخ براي هگل يا ماركس ؛ بيولوژي براي نيچه و برگسون   يا دولوز.
 
تا آنجا كه به من مربوط است، كاملن موافقم كه فلسفه به برخي حوزه هاي غير فلسفي وابسته است. و من اين حوزه ها را " شرايط "(4) فلسفي مي نامم . ‌به سادگي ، مي خواهم بگويم كه من شرايط فلسفي را فقط به پيشرفت علم محدود و وابسته نمي كنم. من مجموعه ي بزرگتري از شرايط را تحت چهار مقوله ي ممكن ،‌ در نظر مي گيرم :‌ علم ، سياست، هنر   و عشق.
 
 پس به این ترتیب آثار من نه تنها  بطور مثال،  به مفهوم " بينهايت "(5) كه يك مفهوم جديد در رياضيات است، وابسته است بلكه به فرمهاي جديد سياست انقلابي ، به شعرهاي مالارمه ، رمبو ، تسوا ، ماندلشتایم ، يا والاس استيونس، به نثر ساموئل بكت و حتا ‌به شيوه هاي جديد عشق ورزي(6) كه از بافت روانكاوي به وجود آمده اند و به تغيير شكل يافتن ‍ اساسي  تمامي سوالات مربوط به جنسيت و موقعیت جنسی(7) نيز وابسته است.
 
بنابراين ، مي توانم بگويم كه فرآيند توسعه ي فلسفه ، انطباق تدريجي فلسفه با اين تغييرات در شرايط فلسفه است. سپس شما مي توانيد بگوييد : فلسفه هميشه عقب است! فلسفه هميشه سعي مي كند تا خود را به پاي چيزهاي تازه برساند. و من مجبورم بگويم: صحيح!   اين در واقع همان نتيجه اي بود كه هگل گرفت . فلسفه ، پرنده ی فرزانگي  و خردمندي  است و پرنده ی فرزانگي، جغد است. ولي جغد زماني به پرواز در مي آيد كه روز به پايان رسيده است. فلسفه ، شاخه اي از دانش است كه زمان آن پس از روز دانش ، پس از روز تجربه ، در آغاز شب فرا مي رسد.   و ظاهرن ، مشكل ما  یعنی مسئله ي توسعه ي فلسفه ، حل مي شود.
 
دو موضوع وجود دارد :
 
 اولين موضوع:‌ صبح جديدي از تجربيات خلاق و آفرينشگر در علم، فلسفه ، هنر يا عشق در حال ظهور است. و ما غروب جديدي براي فلسفه خواهيم داشت.
 
 موضوع دوم:‌ تمدن ما از توان افتاده است و به پايان رسيده است ، و تنها آينده اي كه مي توانيم براي آن تصور كنيم ، آينده ي تاريكي است ، آينده اي از تاريكي ابدي و تيرگي جاودان . پس آينده ي فلسفه، مرگ آرام   آن خواهد بود ، مرگ آرام آن در شب .  فلسفه به آنچه در آغاز متن زيباي ساموئل بكت  تحت عنوان " همراه " می خوانيم، تقليل داده خواهد شد: " صدايي در تاريكي سخن مي گويد " ، صدايي بدون معني ، بدون مقصد.
 
در واقع، از هگل و آگوست كنت تا نيچه،‌ هايدگر يا دريدار ،‌ تازه اگرحرفي از ويتگنشتاين و كارناپ   به ميان نياوريم، مي توانيم ايده ي فلسفي    ِ مرگ ِ  احتمالي  ِِ فلسفه را در هر صورت ، در فرم كلاسيكش، در فرم متافيزيكي اش ،بيابيم.
 
مي توانم سخنراني ام را همين جا تمام كنم  و با موهايي كه روي سرم سيخ شده اند،‌ مثل يك خواننده ي سبك پانك(8) بگويم : آينده اي نيست ! آنگاه ،‌ همگي الكل نيهيليسم را خواهيم نوشيد .
 
ولي چند مشكل كوچك باقي مي ماند :
 
اولين مشكل، كه شايد زيادي تکراری و قالبی است، حتی شايد يك سفسطه، اين است كه ايده ي پايان ‍ ِ فلسفه،‌ براي مدت زيادي يك نمونه ي بارز از ايده ي فلسفي بوده است. علاوه بر آن، اين ايده اغلب يك ايده ي خوش بينانه و سازنده  است. براي هگل، فلسفه در پايان خود قرار دارد چون فلسفه بالاخره مي تواند بفهمد كه يك دانش مطلق چيست. براي ماركس، فلسفه به عنوان تفسيري ازاين دنيا مي تواند با استحاله ي(9)  عيني  ِ همين دنيا جايگزين شود . براي نيچه، انديشه ي انتزاعي  ِ منفي   ِ فلسفه ي قديم بايد ويران شود تا يك تصديق و تاييد حياتي و حقيقي را آزاد كند ، يك "  آری! " بزرگ به تمام آنچه كه وجود دارد. و در   جريانات و روشهای تحليلي نوین ، جملات متافيزيكي كه مزخرف محض هستند ، بايد به نفع استدلالات و طرحهای واضح ، تحت پارادايم  منطق مدرن ، ساختار شكني شوند .
 
در همه ي اين موارد، مي بينيم كه اين اعلان هاي بزرگ   در مورد مرگ فلسفه عمومن ، و  مرگ متافيزيك خصوصن ، با بيشترين احتمال تنها يك وسيله ي بیانی(10) براي معرفي يك روش جديد، يك هدف جديد، در درون خود  فلسفه است . بهترين وسيله ي گفتن  اينكه : من يك فيلسوف جديد هستم، احتمالا اين است كه بگوييم : فلسفه تمام شده است . فلسفه مرده است. پس پيشنهاد مي كنم كه چيز مطلقن تازه اي را شروع كنيم. فلسفه نه ، بلكه تفكر! فلسفه نه ، بلكه يك قدرت حياتي جديد!‌ فلسفه نه ، بلكه يك زبان منطقي جديد!   در واقع : فلسفه ي قديم نه، بلكه فلسفه ي جديد من.
 
پس اين امكان وجود دارد كه توسعه ي فلسفه هميشه بايد به شكل و فرم یک رستاخيز  باشد. فلسفه ي قديم ، مثل یک انسان ، پير شده و مرده است، ولي اين مرگ در واقع تولد یک انسان جديد است، یک فيلسوف جديد .
 
مشکل دوم اینجاست که همانطور كه مي دانيد ، ‌يك رابطه ي تنگانگ بين رستاخيز   و جاودانگي وجود دارد ، بين بزرگترين تغييري كه مي توانيم تصور كنيم يعني تغيير از مرگ به زندگي  و فقدان كامل تغيير كه مي توانيم فكرش را بكنيم ، وقتي غرق در لذت رستگاري هستيم .
 
ممكن است تكرار اين موضوع  یعنی پايان متافيزيك و موضوع تكراري همبسته و همراه  آن كه شروع جديد و دوباره تفكر است ، نشانه ي عدم تحرك اساسي فلسفه  به صورت بنیادین باشد . شاید فلسفه ناچار است که تداوم و جوهره ي تكراري خود را به شكل و فرم اين جفت نمايشي کلیشه ای و معروف مرگ و تولد دربياورد.
 
در اينجا مي توانيم دوباره برگرديم به اثر لويس آلتوسر . چون آلتوسر ، كه معتقد است فلسفه به علم بستگي دارد ، همچنين به چيز بسيار عجيبي دیگری نیز اعتقاد دارد ، اينكه فلسفه هيچ گونه تاريخي ندارد ، اينكه فلسفه هميشه همان بوده که بوده. در اين مورد حل مشكل فهم توسعه ي فلسفه بسیار آسان است : آينده ي فلسفه، گذشته ي آن است .
 
این كه ماركسيست بزرگ، لوئيس آلتوسر را به عنوان آخرين مدافع دريافت هاي فلسفه ي بي زمان ، كه يك مفهوم فلسفه ي مدرسي است ببينيم ، تقريبن مثل يك شوخي به نظر مي رسد– یعنی مفهوم فلسفه به صورت تكرار محض(11) و مشابه  ‌؛ فلسفه در سبک  نيچه ای و به صورت تكرار ابدي   ِ "همان " چيزهای قبلي ...
 
 
ولي اين " همان " چيست؟ همانندي  ِ " همان "(12) چيست كه در تقدير   ِ غير تاريخي   ِ فلسفه دوباره ظاهر مي شود ؟ در پشت اين سوال، طبعن ما بحث قديمي در مورد جوهره ي حقيقي ِ فلسفه را مي يابيم. تقريبا دو گرايش اصلي وجود دارد:
 
1- براي اولي، فلسفه ، اساسن يك دانش انعكاسي(13) و غير ارادي است. دانشي در مورد حقيقت در حوزه هاي تئوريک ، دانشی در مورد ارزشها در حوزه هاي عملي . ما بايد يادگيري و انتقال دانش را سازماندهي كنيم. و در این وضعیت شكل  و فرم ِ مناسب ِ فلسفه همان شكل مدرسه ای است. فيلسوف، استاد است، مثل كانت، هگل، هاسرل، هايدگر و خيلي هاي ديگر، از جمله، خود من وقتي شما مرا تحت عنوان  ِ " استاد باديو " مورد خطاب قرار مي دهيد.
 
 
2- امكان دوم اين است كه فلسفه واقعن يك دانش نيست ، نه تئوري است و نه عملي. فلسفه در استحاله ي بلافصل سوبژه قرار دارد، يك نوع تغيير رادیکال ، تغيير كامل زندگي . و نتيجتن   فلسفه خيلي شبیه به مذهب است، ولي توسط مفاهیمی کاملن منطقي؛ خيلي شبیه به عشق است، ولي بدون حمايت های وحشيانه ی ميل؛ خيلي شبیه به درگيري های سياسي است، ولي بدون قيد و بند سازماندهي های متمركز ؛ خيلي شبیه به استعداد آفرينش های هنري است، ولي بدون ابزارهای فيزيكي هنر ؛ خيلي شبیه به دانش علمي است ولي بدون فرمول بندي های رياضي، و بدون ابزار های تكنيكي و تجربي فيزيك.
 
براي اين گرايش دوم، فلسفه ضرورتن یک موضوعِ مربوط به مدرسه، يادگيري، انتقال و اساتيد نيست. فلسفه، خطاب   ِ آزاد ِ هر فرد است به دیگری . مثل گفتگوي سقراط با مردان جوان در خيابانهاي آتن؛ مثل نامه هاي دكارت به پرنسس اليزابت ؛ مثل نوشتن اعترافات ژان ژاك روسو توسط خودش؛ يا همچنين نيچه يا رمانها و نمايشنامه هاي سارتر یا مثل رمانها و نمايشنامه هاي خودم، اگر مرا بخاطر كمي خودشيفتگي ببخشيد. 
 
 
تفاوت اينجاست كه فلسفه ديگر دانش يا دانش دانش نيست. فلسفه يك عمل(14) است. فرد مي تواند بگويد كه آنچه هويت فلسفه را تعيين مي كند، قوانين يك گفتمان(15) نيست، بلكه ویژگی های منحصر به فرد (16) يك عمل است. اين آن عملی است كه دشمنان سقراط آن را به فساد(17) كشاندن جوانان مي ناميدند. و همانطور كه مي دانيد، به همين دليل سقراط به مرگ محكوم شد. با اينهمه فاسد كردن جوانان عنوان بدي براي عمل فلسفي نيست. اگر شما معناي واقعي " فاسد كردن " را درك كنيد. اينجا " فاسد كردن " يعني آموزش   ِ امكان  ِ نپذيرفتن  ِ هر اطاعت كوركورانه  در برخورد با عقايد تثبيت شده و سنتها. فاسد كردن يعني به جوانان تعدادي ابزار براي تغيير اذهانشان نسبت به هنجارهاي اجتماعي بدهيم ؛ فاسد كردن يعني جايگزين كردن ِ مباحثه و نقد منطقي به جاي تقليد، و حتي، اگر مسئله، مسئله ي اصول است، جايگزين كردن سركشي و عصیان به جاي اطاعت. ولي اين سركشي ناشی از اصول و نقدی منطقي   است، نه خودبخود و بي مقدمه است و نه تهاجمي و پرخاشگرايانه. دراشعار آرتور ريمبو ، شاعر فرانسوي، به اصطلاح غريبي برمي خوريم :" سركشي هاي منطقي "(18). اين اصطلاح احتمالن تعريف خوبي از عمل فلسفي است. " سركشي هاي منطقي " . اتفاقي نيست كه دوست خوبم فيلسوف بسيار خوب، ژاك رانسير (19) ، مجله ي بسيار مهمي را در دهه ي هفتاد منتشر كرد، كه عنوانش دقيقن " سركشي هاي منطقي " بود.
 
 
ولي اگر دقيقن ذات  وجوهر فلسفه از یک نوع فعال باشد، ما مي توانيم از دليل اينكه چرا ، براي لوئيس آلتوسر ، یک تاريخچه ي واقعي برای فلسفه وجود ندارد، درك بهتري داشته باشيم. در اثر خود ، خود ِ لوئيس آلتوسر قصد دارد بگويد كه عملكرد فلسفه ، مطرح کردن وجود یک تقسیم بندی و اشتقاق پایه ای در انواع عقايد است . و يا به عبارت دقيقتر، اين يك تقسيم بندي پايه اي است بين انواع عقايد در زمينه ي دانش مبتنی بر علمي و يا به صورت عمومي تر، يك تقسيم بندي پايه اي بين انواع فعاليت هاي تئوريك. ولي در نهايت ، چه نوع تقسيم بندي ؟   تقسيم بندي بين ماترياليسم (20) و ايده آليسم(21) ... و از آنجا كه آلتوسر يك ماركسيست بود، فكر مي كرد كه ماترياليسم ، چارچوبیِ انقلابي براي فعاليتهاي تئوریک است و ايده آليسم يك چارچوب محافظه كارانه ، پس تعريف نهايي او اين بود :‌ " فلسفه همانند يك عمل و مبارزه ي سياسي درست در وسط ميدانی تئوریک است " .
 
 
ولي جدا از این نتيجه گيري ماركسيستی، مي توانيم دو نكته را در نظر بگيريم:
 
 
اول: عمل فلسفي هميشه به شكل يك تصميم است، يك جدايي، يك تمايز روشن. بين دانش(22) و عقيده (23)، بين عقايد درست و عقايد غلط ، بين حقيقت و دروغ ، بين خير و شرّ ، بين خرد و جنون و به همين ترتيب ...
 
 
دوم :  عمل فلسفي هميشه يك بعد هنجار دارد . اين تقسيم بندي سرآغاز يك سلسله مراتب(24) هم هست. برای يك ماركسيست، ماترياليسم يك اصطلاح خوب است و ايده آليسم یک اصطلاح بد . ولي عمومن هميشه به نظر مي رسد كه اين تقسيم بندي ها در حيطه ي مفاهيم (25) و يا تجارب(26)  در واقع ، شايد ، عملی برای تحميل  يك سلسله مراتب جديد به جوانان باشد. و بصورت منفي ، نتيجه ي اين عمل ، فسخ   يك نظم  ونظام  تثبيت شده و يا به عبارتی فسخ يك سلسله مراتب قديمي است.
 
 
پس ما به نحو موثري با چيزي نامتغير در فلسفه درگیریم. چيزي مثل يك تكرار اجباري يا مثل بازگشت ابدي " همان " (به همان چيزهای قبلي) و به همین دلیل مي توانيم اين ماتريس(27)  _ كه بي ارتباط با مجموعه ي معروف  ِ فيلمهاي ماتريكس(28) نيست _ را دائمن خلاصه كنيم.
 
 
فلسفه، عمل دوباره سازماندهي كردن تمام تجارب نظري و عملي است، بوسيله ي مطرح كردن ِ يك تقسيم بندي بهنجار بزرگ و تازه ، كه يك نظم تثبيت شده را فسخ مي كند و ارزشهاي جديدي را فراتر از ارزشهاي متداول تبليغ   مي نمايد. اين در کلیتش ، كم و بيش، به شكل خطاب  آزاد  به همه ي افراد است ، ولي اول و پيش از همه، مخاطب قرار دادن ِ جوانان ، چون يك فيلسوف ، خوب   مي داند كه این جوانان هستند که بايد در مورد زندگي شان تصميم بگيرند و آنها اغلب بهتر براي پذيرش خطرات  " سركشي منطقي " ترغيب مي شوند.


تمامي آنچه تا به حال گفته شد ، چرايي  ِ اين مساله را روشن مي كنند كه چرا فلسفه به تعبيري هميشه همان است كه بوده. طبيعتن، هر فيلسوفي گمان مي كند كه اثر و تاليف او كاملن جديد و تازه است. اين يك خطاي طبيعي انساني است. و بسياري از تاريخشناسان  فلسفه تا به امروز گسستها و پایان های قطعي و مطلقی را بر همین اساس در تاريخ فلسفه مطرح كرده اند .

مثلن ، گفته شد كه بعد از كانت ، متافيزيك كلاسيك غير ممكن است. يا ، بعد از ويتگنشتاين، فراموشي اين مطلب ممكن نيست كه مطالعه ي زبان، هسته ي اصلي فلسفه است . به اين ترتيب، ما با نقاط عطف منطقي، انتقادي، زباني و ... سرو كار داريم . ولي در واقع ، هيچ چيز در فلسفه غيرقابل برگشت نيست . هيچ نقطه ي عطف قطعي وجود ندارد . امروزه ، بسياري ازفلاسفه مي توانند نكاتي را در فلسفه ي افلاطون يا لايبنيتز پيدا كنند كه برايشان از نكات مشابه در فلسفه ي هايدگر يا ويتگنشتاين جالبتر و كاربردي تر باشد.علت اين است كه چارچوب فكري ايشان ‌ تا حد زيادي همانند ِ قالب فلسفي  افلاطون يا لايبنيتز است  .

 اين واقعيت كه فلسفه عمدتن تكرار عمل خودش است، دلیل شباهت ،  بستگي و قرابت فطری بين فلاسفه را روشن مي كند. مثلن قرابت  ِ دولوز با لايبنيتز و اسپينوزا؛ سارتر با دكارت و هگل؛ مارلو پونتي با برگسون و ارسطو ؛ من ، خودم ، با افلاطون و هگل؛ اسلو واج زيزك با كانت و شلينگ... و شايد، براي  ِ تقريبن سه هزار سال ، هركسي با هر كسي .


ولي اگر عمل فلسفي اساسن همواره همان است که بوده، و بازگشت ِ همان، مجبوريم تغيير   ِ بافت تاريخي را در نظر گرفته و لحاظ كنيم. زيرا  كه‌ اين عمل _ تکرار همان_ ، تحت شرايط معینی محقق مي شود.  وقتي يك فيلسوف ، يك تقسيم بندي جديد و يك سلسله مراتب جديدي را براي دریافت تجارب زمانش مطرح مي كند ، براي اين است كه يك آفرينش منطقي جديد، يك حقيقت جديد، به تازگي ظاهر شده است. در واقع ، براي اين است كه ، از نظر او  و درچشم او  ، ما بايد نتايج و پيامدها و اثرات ِ واقعه ي جديدي را تحت شرايط واقعي فلسفه، بپذيريم.


براي مثال، افلاطون، تحت شرايط هندسي و مفهوم عدد و اندازه كه مفاهيمي پسا فيثاغورثي بودند ، بين محسوس و معقول يك تقسيم بندي و انشقاق مطرح كرد. هگل، به دليل انقلاب فرانسه كه يك تجربه ي تازه ي قابل ملاحظه بود ، اهمیت تاريخ و تبديل شدن آن به تحقق ِ خرد محض(29) را مطرح كرد . نيچه، تحت شرايط  ِ توجه و علاقه ی شديدی كه به سبب مشاهده ی نمايشهاي موزيكال  ِ واگنر در او پديد آمده بود، رابطه اي ديالكتيكي بين تراژدي يوناني با تولد فلسفه ايجاد كرد. و دريدا، تا حدي ، بنا بر تجربه ي ما، به خاطر اهميت رو به افزايش و كاهش ناپذير ِ بُعد زنانه ي تضادهاي متافيزيكي ، رويكرد ِ كلاسيك ِ مخالفتهاي متافيزيكي خشك و جدي را تغيير داد.

به همين دليل است كه ما بالاخره مي توانيم در مورد تكرار خلاق صحبت كنيم. چيزي نامتغير به شكل يك ضربت وجود دارد، ضربه ی جدا کننده . و به دليل فشار برخي وقايع و پيامدهاي آنها، ضرورتي براي تغيير دادن ِ برخي جنبه هاي شکل این ضربه های جدا کننده ی فلسفي احساس مي شود .

بنابراين آنچه که ما با آن سروكار داريم فرم است ، يك فرم متغير از يك شکل يگانه و بي همتا. به همين دليل است كه عليرغم وجود انواع فلسفه و فلاسفه ي گوناگون ، با همه ي تفاوتهاي بزرگي كه با هم دارند و همه ي تعارضهاي شديدشان، ما يك وجه مشترك را در تمام آنها به وضوح تشخيص مي دهيم. كانت گفت تاريخ ِ فلسفه يك ميدان جنگ است. آري، چنين است! ولي تكرار یک جنگ تکراری در یک میدان تکراری!

 شايد يك تصوير موزيكال بتواند به فهم این نظر كمك كند. توسعه ي فلسفه به فرم  ِ كلاسيك ِ تم و وارياسيون در موسيقي است. تكرار، تم  است و تازگي دايمي وارياسيونها ست .ولي هم ملودي اصلي (تم) و هم وارياسيونها پس از وقايعي در عرصه ي سياست، هنر، علم، عشق ظاهر مي شوند، وقايعي كه ضرورت يك وارياسيون (تغيير) ِ جديد براي همان ملودي اصلي را به همراه دارند.

بنابراين ما يعني فلاسفه، در طول مدت شب در حال كار كردن هستيم آن هم بعد از روزی که در آن  يك حقيقت جدید واقعن تحقق یافته است. شعر زيباي والاس استيونس(30) با عنوان ِ "مردي كه چيزي را حمل مي كند" ، به يادم مي آيد. استيونز مي نويسد :‌‌ " ما بايد افكارمان را تمام شب بردوش كشيم" . افسوس! اين سرنوشت فلاسفه و فلسفه است. و استيونز ادامه مي دهد: "تا وقتی که وضوح و روشنی / در سرما بي حركت بايستد " . آري، ما اميدواريم، ما معتقديم كه روزي ، آن " وضوح  و روشنی بي حركت خواهد ايستاد " . اين " واضح روشن "  ِ اين انديشه‌ مثل يك ستاره ي ثابت در آسمان ، " بي حركت در سرما " خواهد ايستاد . اين مرحله ي آخر فلسفه خواهد بود، انديشه ي مطلق، ظهور كامل و تمام... ولي اين امر هرگز اتفاق نخواهد افتاد . برعكس، وقتي چيزي در روزی پر از حقايق زنده اتفاق مي افتد، مجبوريم عمل فلسفي را تكرار كنيم و يك وارياسيون (تغيير) جديد بيافرينيم .


به اين ترتيب، آينده ي فلسفه ، همانند گذشته ي آن به شکل يك تكرار خلاق است. ما بايد افكارمان را تمام شب براي هميشه به دوش بكشيم.


فيلسوف مفيد است، چون وظيفه ي مشاهده ي صبح حقيقت، و تفسير اين حقيقت جديد در مقابل  عقايد قديمي بر عهده ي اوست . اگر " ما بايد افكارمان را تمام شب تاب آوريم " ، به اين خاطر است كه بايد به شکل درستي جوانان را به فساد بكشانيم . وقتي ما احساس مي كنيم كه يك حقيقت/واقعه(31)، تداوم و تسلسل ِ زندگي عادي را دچار وقفه مي كند، بايد به ديگران بگوييم:‌‌ " بيدار شويد! زمان تفكر و عمل جديد فرا رسيده است " . ولي براي اينكار ، پیش از همه خودمان بايد بيدار باشيم . ما ، فلاسفه، اجازه ي خوابيدن نداريم . يك فيلسوف درواقع ، يك نگهبان ِ فقیر ِ  شب است .


پانوشت :


1-Historical Materialism
2-Dialectical Materialism
3-Science
4-Conditions
5-The Infinite
6-Love
7-Sexuation :

"موقعيت جنسي" ، نه فقط به معني تفاوت جنسي به صورت يك واقعيت بيولوژيكي يا يك محصول فرهنگي است، بلكه همچنين دقيقن همان تقسيم بندي (مرز، حد فاصل، جدايي ِ) نماد ، سخن ، در برابر خودش مي باشد. ( دكتر توني توايت)

جنسيت ( ميل جنسي )  به دو تايي ( يك مجموعه ي دو تايي ) ارجاع دارد، و "موقعيت جنسي" به رابطه ی بين سه واحد ارجاع دارد،‌ كه از چيزي استفاده مي كند كه ما آن را "ديگري the Other" مي ناميم ( جنس ديگر) .

هر حرفي از الفبا، وقتي توسط يك انسان ثبت يا نوشته مي شود ، به سه چيز ارجاع دارد:‌
1. فرم نوشته شده ي آن ( آن چيزي كه مي بينيم / منظره ي آن )
2. تلفظش به عنوان حرفي از حروف الفبا ( مثلن مي گوييم : الف  ِب ، پ ، ت ، ث )
3. تلفظش در خوانش كلمات يك متن ‌( تعبير و تفسير آن ، مثلن به A مي گوييم :‌ ا ِ ي ، ولي در كلمه ي All ، آ ، تلفظ مي شه )

همانطور كه مي بينيد، مسئله، يك واحد دو تايي نيست ( مثل همين مثال الفبا در بالا ).  سه تا اصطلاح هستند ، سه تا موضوع هستند. جنسيت ( دو جنس زن و مرد) مرجع بدي است براي اينكه بخواهيم در مورد تفاوت بين جنسيت ها صحبت كنيم ، چون فقط به همان واحد دو تايي اشاره مي كند و در نظر نمي گيرد كه يك انسان اولين قسمت زندگيش را با يك sexuation " موقعيت جنسي" مي گذراند كه به ثبت نرسيده.

حوزه ی " موقعيت جنسي sexuation" ، به ما  يك گزينه را بين دو انتخاب پيشنهاد مي كند، كه عبارتند از:

•ثبت شده به عنوان داراي جنس ( مثل انسانها )
• ثبت نشده ( مثل  آميب ها كه بوسيله ي تقسيم شدن  توليد مثل مي كنند)

به نظر مي رسد كه اصطلاح "وضعيت جنسي" يك اصطلاح روانكاوي است كه علاوه بر دو مفهوم مذكر و مؤنت، مفهوم خنثا را نيز در برمي گيرد.  (مترجم)

8-Punk Style:


يك موسيقي بلند ِ خشن ِ راك كه از اواخر دهه ي 1970 رايج شد و با اعتراض به نگرش هاي قراردادي و مرسوم، همراه بود.


9-Transformation
10-Rhetorical Means
11-Pure Repetition
12-The Same
13-Reflexive
14-Action
15-Rules of a Discourse
16-Singularity
17-Corruption
18-Logical Revolts
19-Jacques Ranciere
20-Materialism
21-Idealism
22-Knowledge
23-Opinion
24-Hierarchy
25-Concepts
26-Experiences
27-matrix
28- Matrix
29-Absolute Idea
30-Wallace Stevens
31-Truth-event

بیوگرافی کوتاه از آلن بادیو :

آلن باديو در سال 1937 در مراكش متولد شد ويك فيلسوف برجسته ي فرانسوي در جناح چپ است كه قبلن سمت استادي  ِ فلسفه در "دانشسراي عالي فرانسه" (École Normale Supérieure) يا ENS را عهده دار بوده است.

باديو در دانشسراي عالي و دانشگاه سوربون فرانسه بين سالهاي 1956 تا 1961 به تحصيل فلسفه پرداخت. او مشتاق رياضيات بود. از همان اوائل از لحاظ سياسي فعال بود و يكي از بنيانگذاران "حزب سوسياليست متحد" ( Unified Socialist Party ) بود. اولين رمان خود را در سال 1964 با نام Almagestes به رشته ي تحرير درآورد. در سال 1967 به يك گروه مطالعاتي پيوست كه توسط لوئيس آلتوسر سازماندهي شده بود و بيشتر و بيشتر تحت تاثير ژاك لاكان قرار گرفت. در سال 1969به هيئت علمي دانشگاه پاريس پيوست كه سنگري براي تفكر ضد فرهنگي  بود. در اين مكان بود كه درگير مباحثات منطقي شديدي با استادان همكارش يعني ژيل دلوز  و ژان فرانسوا ليوتارد  شد كه به نظر او آثار فلسفي ايشان انحرافات ناسالمي از برنامه ي ماركسيستي علمي  ِ لوئيس آلتوسر بود.

در دهه ي 1980 كه  هم  ماركسيست ِ آلتوسري  و هم روانكاوي  ِ لاكاني در حال ركود بودند ( در حاليكه لاكان درگذشته بود و آلتوسر در آسايشگاه بستري بود)، باديو آثار فلسفي خود را كه انتزاعي تر و تكنيكي تر بود ، منتشر كرد مثل "تئوري سوبژه" (Théorie du sujet) در سال 1982 و شاهكار خود، يعني "وجود و واقعه" ( Being and Event)  در سال 1988. اگر چه هيچگاه از آلتوسر يا لاكان تبري نجست و ارجاعات دلسوزانه به ماركسيسم و روانكاوي در آثار اخيرش غيرمعمول نيست.

 او موقعيت كنوني خود در ENS را از سال 1999به دست گرفت. باديو همچنين در تعدادي از مؤسسات مثل "انجمن بين المللي فلسفه" (Collège International de Philosophie) شركت دارد. او در حال حاضر عضو "سازمان سياسي" (L'Organisation Politique) است كه با هم حزبي هاي مائويي اش  در سال 1985پايه گذاري كرد. وي به عنوان يك نمايشنامه نويس هم با نمايشنامه هايي مثل " احمد ِ نكته سنج" (Ahmed le Subtil) به موفقيت دست يافته است.

در دهه ي اخير ، تعداد زيادي از آثار باديو به انگليسي ترجمه شده اند؛ مثل اخلاقيات، دولوز، مانيفست براي فلسفه، فراسياست (Metapolitics) ،وجود و واقعه. تاليفات كوتاهي از باديو در گاهنامه هايي مثل : Lacanian Ink, New Left Review, Radical philosophy و مجله ي كابينه (Cabinet Magazine) نيز منتشر مي شود.

 

 
 

فدرس ساروی : ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ

 

 
فدرس ساروی



به استادم رجب بذرافشان





خنده گری (مقاله)1


گریه گری (شعر)2


روز نوشت های من


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٩
شهریور ۸٧
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦

: وبلاگهای فلسفی

مهران مرتضایی
رجب بذرافشان
تيرداد نصری
حسین دیلم کتولی
جواد اکبری
سو(ع)تفاهم
پيپ قرمز
يگانه وصالی
ع-خاکسار قيری
مسعود تارانتاش
فلسفه اقليت
امين قضايی
بهروز شاهین
کلاغ محوری


خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان


نشریه ی عروض

نشریه ی وازنا

وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]