اینتی گری!


منزل
تماس
 

۱۳۸٩/٦/۳

 

پانزده پارامتر هنر معاصر

 

 

.

متن سخنرانی آلن بادیو

 

 

 

ترجمه فدرس ساروی

 

به همه ی کسانی که  متن کف کاغذ خیابان شدند

 

 

 

 

 

 فکر می کنم که هر کسی برای خودش این پانزده پارامتر را به نوعی دارد ، این ضروری است ،  فکر می کنم حداقل برای اینکه بتوانیم حرف بزنیم به آن ها نیاز داریم . قصد دارم که این پارامترها را تفسیر کنم و شما می توانید آنگونه که می خواهید از آنها برداشت کنید .

 

 اعتقاد دارم که بنیادی ترین پرسش در بحث هنر معاصر این است که چگونه رمانتیک نباشیم .این بزرگ ترین و مشکل ترین پرسشی است که با آن رو به رو هستیم . اگر بخواهیم دقیق تر صحبت کنیم باید بگویم که پرسش این است که چگونه یک فرمالیست-رمانتیک نباشیم . چیزی شبیه یک مخلوط بین رمانتیسم و فرمالیسم . از یک طرف ما با یک میل مطلق به فرم های تازه رو به رو هستیم ، همیشه دنبال فرم تازه بودن ، چیزی شبیه یک میل بی نهایت . مدرنیته در واقع همین است : میل بی پایان به فرم های تازه . اما از طرف دیگر ما همیشه هم نگران جسم خودمان هم هستیم ، نگران فناپذیری، سکس و جنسیت ، ظلم و ستم و مرگ ...

 

تضاد و تناقض ناشی از کشمکش بین نگرانی و وسواس برای داشتن فرم های تازه از یک طرف و نگرانی و دلهره نسبت به فناپذیری ، جسم ، وجود ظلم و ستم ، رنج و مرگ چیزی است مانند یک سنتز بین فرمالیسم و رمانتیسیم و این فرایند جریان مسلط بر هنر معاصر است و همه ی پانزده پارامتری که ما از آن ها سخن خواهیم گفت این سوال را که چگونه یک فرمالیست-رمانتیست نباشیم را به عنوان یک هدف در خود دنبال خواهند کرد پرسشی که به اعتقاد من پرسش بنیادین هنر معاصر است .

 

لمباردی (1) نمونه ی بسیار خوبی است و من خیلی خوشحالم که امشب در این جا صحبت می کنم . ما می توانیم امشب در این جا در لمباردی چیزی شبیه یک شاهد اثباتی ، یک رابطه و حتی نقاط ارتباطی را بیابیم . شما با یک شگفتی رو به رو خواهید شد زیرا در خواهید یافت که لمباردی حتی قبل از اینکه فکت ها (2) را داشته باشد همه چیز را می دانسته است . ما جایی یک شجرنامه از بوش (3) داریم  که واقعن حاوی یک پیشگویی  پیامبرگونه است ، یک پیشگویی هنرمندانه ، خلق یک دانش جدید، چیزی که بعد از اینکه فکت های مربوط به آن را ببینید خیلی تعجب برانگیز خواهد بود .

 

این در واقع ظرفیت و توانایی منحصر به فرد هنر است که می تواند چیزی را  قبل از داشتن فکت های آن و پیش از داشتن هر گونه شواهدی برای آن به نمایش در آورد . و این چیزی آرام و متعالی شبیه یک ستاره است ، می دانید ، چیزی شبیه یک کهکشان ، ببینید ، این در واقع یک کهکشان از فساد و تباهی و انحراف است ! و به همین دلیل سه پارامتر اصلی در کارهای لمباردی وجود دارد . و این سه پارامتر همان چیزی است که موجب خلق یک امکان جدید برای هنر می شود و یک دورنمای تازه نسبت به جهان _ جهان ما . اما این دورنمای تازه یک دورنمای کاملن مفهوم گرا ، ایدلوژیک و یا سیاسی خالص نیست ، دورنمایی است که شکل شایسته ی خودش را دارد ، شکلی که امکان هنرمندانه ی تازه ای خلق می کند ، چیزی که دانش جدیدی نسبت به جهان به ما می دهد طبیعتن شکل تازه ای هم دارد . این بهترین توصیف از همه ی آن چیزی است که من می خواهم بگویم .

 

پارامتر اول : هنر ، کشاندن جلال و جبروت "بی نهایت" به حقارت و ذلت "محدودیت" جسم و سکسوالیته نیست بلکه رسیدن به بی نهایت ردیف های ذهنی با استفاده از ابزارهای محدود موجود در یک بی خیالی مادی ساده است .  

 

این یک بیان ساده است از اینکه چگونه می توانیم یک رمانتیک نباشیم. و این چیزی است که از تولید یک محتوای "بی نهایت" جدید به وجود آمده و البته یک نور تازه ...

 فکر می کنم که این دقیق ترین تعریف از هدف هنر است، به وجود آوردن یک نور تازه بر آسمان این جهان با استفاده از قدرت اختصار و توانایی یک خلاصه سازی محدود .

 

بنابر این شما باید مناسبات این تضاد و تناقض را به هر بریزید . امروز تضاد و تناقض ما بین میل بی پایان ما برای رسیدن به فرم های تازه و محدودیت های جسم و سکسوالیته و ... است . و هنر پیشرو نیازمند این است که روابط و ضوابط حاکم بر مناسبات این تضاد و تناقض را تغییر دهد ، ما می بایست در جبهه ی "بی نهایت" محتوای تازه ، نور تازه و یک دورنمای تازه نسبت به جهان و در جبهه ی "محدودیت" دقت و درستی ابزارهای کار و سیستم های تلخیص را قرار دهیم . بنابر این پارامتر اول ما چیزی است شبیه واژگونی تضاد مورد بحث مان . 

 

 

بی خیالی : بی خیالی دو معنا دارد ، معنای اول از ما می خواهد که نسبت به لزوم  این همه درخواست برای فرم های تازه وسواس به خرج ندهیم و سخت نگیریم ، من فکر می کنم که امروز این یک سوال بزرگ است چرا که میل ما برای تازگی در واقع مساوی شده است با میل به تازگی در فرم! یک اشتهای بی پایان برای فرم های تازه . وسواس برای داشتن فرم های تازه ، وسواس هنرمندانه نسبت به تازگی نو بودگی به نقد به ارایه و ... این ها در واقع یک موقعیت انتقادی نسبت به کاپیتالیسم نیستند چرا که کاپیتالیسم به خودی خود عبارت است از وسواس نو بودن و به روز شدن های بی پایان فرم ها .

 

شما یک کامپیوتر دارید اما در سال پیش رو کامپیوتر شما دیگر به درد نمی خورد، شما به یک مدل جدید آن نیاز دارید . شما یک ماشین دارید اما در سال آینده ماشین شما یک ماشین قدیمی محسوب می شود یه چیزی مثل یک عتیقه . بنابراین این برای ما یک ضرورت است که بدانیم  که حتی یک وسواس تمام عیار برای داشتن همیشگی فرم های تازه در این عصر یک موقعیت انتقادی نسبت به جهانی که در آن زندگی می کنیم ایجاد نمی کند .

 

این احتمال وجود دارد که میل بنیادین در ما که یک میل پنهانی ویرانگر هم هست در واقع میل به جاودانگی است . میل به چیزی که یک ثبات است ، چیزی که هنر است ، چیزی که در واقع درهای خودش را به روی خودش بسته است و در خودش به دام افتاده است .

 

من فکر نمی کنم که جریان دقیقن همین جور باشد بلکه من فقط از یک امکان صحبت می کنم چرا که تعدیل مداوم فرم ها چیزی نیست که یک موقعیت بحرانی نیازمند به نقد و انتقاد به وجود بیاورد، بنابر این میل به فرم های تازه بدون شک در هنر جریان مهمی است ولی در عین حال میل به ثبات این فرم های تازه هم از اهمیت کمتری برخوردار نیست . و من فکر می کنم که ما امروز باید متن پرسش مان در این رابطه را یک بار دیگر سبک و سنگین کنیم .

 

معنای دوم بی خیالی این است که ما نسبت به رو به زوال بودن مان، نسبت به وجود ظلم و ستم ، نسبت به اسیر جسم بودن ، رنج ، سکس و مرگ حساس نباشیم به این دلیل که فقط این ها بر خلاف ایده لوژی شاد بودن هستند . در دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم چیزی هست به اسم ایده لوژی شاد زیستن .  شاد باش و از زندگی ات لذت ببر و از این قبیل صحبت ها . در خلق آثار هنری ما اغلب تلاش برای تخریب این ایده لوژی را داشته ایم  با زوم کردن روی جسم های در رنج ، مشکلات جنسی و از این قبیل مباحث . لزومی ندارد که ما لزومن برای خلق یک اثر هنری روی این چیزها تکیه کنیم .

 

به شکل طبیعی ژست انتقادی گرفتن نسبت به ایده لوژی شاد زیستن یک ضرورت هنرمندانه است اما در همین حال این نیز یک ضرورت هنرمندانه است که این ایده لوژی را به عنوان یک دیدگاه تازه ، یک نور تازه ببینیم ، چیزی مانند یک دنیای مثبت جدید . و به همین سادگی دلمشغولی هنر دلمشغولی های زندگی نیز خواهد بود و نه دیگر لزومن فقط دلمشغولی های مربوط به مرگ . این همان مفهوم پارامتر نخست هنر معاصر است ، ما مجبوریم که به دنبال شکلی از آفرینش هنرمندانه باشیم که درگیر وسواس روی تازه و نو بودن های مرسوم در مباحث کهنه ی ظلم و ستم و مرگ و محدودیت های جسم و سکس نیست ..

 

پارامتر دوم : هنر نمی تواند فقط و فقط بیانی باشد از فکری خاص (حالا می خواهد قومی باشد یا فردی) .هنر یک تولید غیر شخصی است از حقیقتی که همه گان را خطاب می کند .

 

پرسش اساسی در این بحث پرسش از جهانیت است : آیا چیزی به اسم خلق هنری جهانی وجود دارد یا نه ؟ چرا که مهمترین چالش این عصر پرسش از فرایند جهانی شدن است ، پرسش از اتحاد جهانی . فرایند کنونی جهانی شدن به ما پیشنهاد ایجاد یک جهان انتزاعی را می دهد . پول واحد ، زبان واحد و سرانجام یک قدرت واحد . امروزه جهانی شدن در واقع یعنی همین ها . پس با این حساب در برابر پیشنهاد انتزاعی جهانی شدن یعنی پولی واحد و ایجاد یک قدرت مرکزی پرسش و درخواست هنر چیست ؟ عملکرد آثار هنری چگونه خواهد بود ؟

 

آیا وظیفه ی هنر مبارزه و ضدیت با جهانی شدن است آن هم فقط در حد یک واکنش فردی خاص و برجسته ؟ چیزی شبیه اینکه مثلن در برابر بهره برداری ها از پول و قدرت مبارزه کند ، یا مثلن برای حفظ جوامع کوچک در برابر فرایند کنونی جهانی شدن بایستد و از این قبیل چیزها ؟ یا اینکه عملکرد صحیح هنر این است که شکل دیگری از امکان جهانی شدن را پیشنهاد کند ؟ این پرسش بزرگی است .

 

 بحث خیلی مهمتر در این عصر بر سر تناقض و تضاد مابین جهانی شدن از نوع کاپیتالیستی از یک طرف به عنوان جهانی شدن بازار به شکل بازار واحد اگر بخواهید و همچنین بحث قدرت و پول و ... و از آن طرف اهمیت دادن به فردیت و عقاید خاص موجود در هر منطقه و اجتماع ...

 

این تناقض بنیادین بین دو نوع متفاوت از جهانی شدن است . از یک طرف جهانی شدن به معنی پول و قدرت واحد به شکلی انتزاعی و از طرف دیگر جهانی شدن حقیقت و آفرینش به شکلی واقعی . پیشنهاد من این است که آفرینش های هنری امروز باید شکل جدیدی از امکان جهانی شدن را پیشنهاد کنند . نه فقط به عنوان یک بیان فردی یا گروهی بلکه به اعتقادد من برای آفرینش هنری، این یک ضرورت است که بتواند به ما ،  به انسانیت در کل ، شکل جدیدی از امکان جهانی شدن را پیشنهاد کند و نامی که من بر این شکل جدید می گذارم "حقیقت" است .

 

"حقیقت" در این جا فقط یک اسم فلسفی است برای شکل جدید امکان جهانی شدن در برابر شکل اجباری و زوری جهانی شدن در فرایندد جهانی شدن کنونی ، جهانی شدن زورکی یک پول واحد و قدرت ، و در این شکل جدید پیشنهاد ، درخواست هنر درخواست بسیار مهمی است چرا که هنر به خودی خود همیشه یک پیشنهاد است درباره ی جهانی شدنی نوین و هنر، ویژگی برجسته و مشخصه ی اصلی پارامتر دوم است .

 

پارامتر سوم : پارامتر سوم فقط و فقط مربوط به تعریف جهانی شدن هنر است . ما به چه چیزی می گوییم حقیقت هنری ؟ حقیقت هنری نسبت به حقیقت علمی ، حقیقت سیاسی و دیگر انواع حقیقت متفاوت است . تعریف حقیقت هنری این است که عبارت است از حقیقتی که همیشه معقول و محسوس است ، یک نمای کلی است از لذت  .

 

 این پارامتر از یک نمایه ی خشک از ترکیب عقل و حس به وجود نیامده . یک حقیقت هنری یک کپی محض از دنیای معقولات و محسوسات و یا نمایه های معقولات خشک و ایستا نیست . تعریف من از حقیقت هنری یک ایده است درباره ی چیزهایی که در جهان ادراکی پیرامون ما دارد اتفاق می افتد. و به این ترتیب امکان جهانی شدن به شکل تازه در هنر عبارت می شود از آفرینش فرم جدیدی از رخ دادن ها و در نتیجه فرم جدیدی از ایده ها در محدوده ی پیرامونی جهان بیرون ما به معنای دقیق کلمه .

 

این خیلی مهم است که ما بفهمیم که یک حقیقت هنری یک پیشنهاد است درباره ی آن چیزهایی که ما در این جهان آن ها را داریم حس می کنیم و به آن ها داریم فکر می کنیم . این یک پیشنهاد تازه است برای ارایه ی تعریفی جدید از رابطه ی حسی و عقلی ما با جهان اطراف مان ، چیزی که عبارت است از امکان یک شکل تازه ای از جهانی شدن در برابر تعریف انتزاعی پول و قدرت . بنابراین اگر هنر امروز خیلی مهم به نظر می رسد این به این دلیل است که فرایند جهانی شدن کنونی دارد نوع جدیدی از جهانی شدن را به ما تحمیل می کند ، شکلی که همیشه عبارت از شکل جدیدی از حس و فکر و یک رابطه ی حسی و عقلی با جهان است .

 

فراموش نکنیم که فشار و افسردگی موجود در دنیای کنونی فشار و افسردگی طبیعی در فرایند جهانی شدن انتزاعی کنونی است بنابر این ما مجبوریم که به هنر عنوان ایجاد کننده ی شکل جدیدی از مسیر رابطه ی حسی و عقلی مان با دنیا فکر کنیم . و به همین دلیل ، امروزه ، آفرینش هنری بخشی جدایی ناپذیر از فرایند آزادی و رستگاری بشری است ، آفرینش هنری فقط یک حرکت تزیینی و یا یک دکور برای زیبا سازی و ... نیست . نه! پرسش هنر پرسش مرکزی و بنیادین است ، چرا که بشر امروز چاره ای جز این ندارد که شکل جدیدی از یک رابطه ی عقلی و حسی را با جهان پیرامونش بسازد .

 

در واقع ، بدون هنر ، بدون آفرینش هنری ، پیروزی شکل تحمیلی کنونی جهانی شدن پول و قدرت یک واقعیت ممکن است . بنابراین خواسته ی هنر امروز تقاضای آزادی سیاسی است ، چیزی در هنر هست که ذاتن سیاسی است . چیزی که از آن حرف می زنیم بحث یک گرایش سیاسی هنری نیست ، چرا که این مربوط به دیروز است نه امروز ، امروز خواسته ی آزادی سیاسی چیزی است که در متن خود این خواسته نهفته است و نه در جایی بیرون از آن . چرا که هنر تنها امکان واقعی برای آفرینش چیزی جدید است در برابر جهانی شدن انتزاعی کنونی که همان بحث دهکده ی جهانی است .

 

 

پارامتر چهارم : این پارامتر چیزی است در برابر رویای در هم آمیختن . بعضی از هنرمندان امروزه به این فکر می کنند که باید راهی برای در هم آمیختن همه ی فرم های هنری وجود داشته باشد ، این یک چیزی شبیه رویای داشتن یک چند رسانه ی کامل است . اما این ایده ی جدیدی نیست . همانگونه که شما هم احتمالن می دانید ، این ایده متعلق به ریچارد واگنر بوده است ، هنر فراگیر ، با تصاویر ، موسیقی ، شعر و ... بنابر این نخستین هنرمند چندرسانه ای ریچارد واگنر بوده است .. و من فکر می کنم که اشاره به اصطلاح چند رسانه ای ایده ی غلطی هم باشد چرا که چیزی که ما از آن صحبت می کنیم مربوط به ایجاد قدرتی است که از یک در هم آمیختگی ژرف و مطلق به وجود می آید و این چیزی است شبیه به اینکه ما رویای خود را از فرایند جهانی شدن در هنر طرح ریزی کنیم.

 

اینجا بحث بر سر رسیدن به یک یگانگی در هنر است ، چیزی همانند ایجاد یک دنیای واحد اما به شکل انتزاعی آن . بنابراین ما نیازمند ساختن شکل جدیدی از هنر هستیم و بدون شک در کنار آن فرم های تازه ، اما نه با رویایی از در هم آمیختن تمام فرم های ممکن ادراکی از طریق به کار گیری همه ی حواس پنج گانه مان . این یک خواسته ی بزرگ است اگر بخواهیم که با رسانه های چندگانه و فرم های تازه ی تصویری و هنر مرتبط باشیم به شکلی که دیگر نمونه ی یک در هم آمیختگی محض نباشد . بنابر این پیش از هر چیز باید خودمان را از این دست رویاها خالی و آزاد کنیم .

 

چند کلمه ی در مورد پارامتر پنجم و هشتم . پرسش اصلی در این بخش این است که آفرینش فرم جدید دقیقن به چه معناست . این خیلی مهم است چرا که آنچه که من قبلن درباره ی میل بی نهایت نسبت به فرم های جدید گفتم تبدیل به یک معضل در هنر معاصر شده است . در رابطه با پرسش های مربوط به بحث فرم های جدید ما باید در مورد خود متن این پرسش ها دقیق باشیم . آفرینش فرم جدید یعنی چه ؟ من به آن پیش از این اشاره کردم ، در واقع ، هرگز چیزی به معنای واقعی کلمه به عنوان یک فرم کاملن جدید وجود نخواهد داشت . من فکر می کنم که فکر کردن به آن بیشتر شبیه یک رویاست ، همانگونه که فکر کردن به امکان در هم آمیختن همه ی فرم ها یک رویا بود ، آفرینش فرم های کاملن اصیل و جدید .

 

 در واقع همیشه چیزی به عنوان نقطه ی عبور و یک گذرگاه بین چیزی که دقیقن یک فرم نسبت به چیزی که یک فرم است وجود دارد ، و من معتقدم که همواره بحثی به عنوان ناخالصی فرم ها وجود دارد ، یا فرم های ناخالص و بحث پالایش . بنابر این در هنر چیزی به عنوان آفرینش اصیل و خالص فرم های جدید دقیقن وجود ندارد .

 

خدا جهان را آفریده است ، می توانید اینگونه فرض کنید ، اما در عین حال چیزی است شبیه یک پالایش تکاملی و پیچیده شدن مرحله به مرحله ی فرم ها . اگر بخواهید می توانم دو نمونه برای تان بیاورم .

 

 

 

 

 

 

 وقتی مالویچ (۴) تابلوی معروف " سفیدی بر سفیدی"  را نقاشی کرد که در آن یک مربع سفید روی مربع سفید دیگری قرار گرفته بود ، آیا با این کار چیزی آفرید ؟  از یک نظر بله ، اما در واقع ، کل ماجرای این تابلو چکیده ای است از معضل رابطه ی بین رنگ و شکل . در واقع ، معضل رابطه ی رنگ و شکل معضل کهنه ای است با یک داستان طولانی و در تابلوی نقاشی مالویچ ما خلاصه ای از این داستان این معضل را می بینیم اگرچه که این تابلو هنوز یک آفرینش محسوب می شود ، اما در همین حال همین تابلو یک پایان هم به حساب می آید ، چرا که پس از خلق این تابلو از منظری دیگر چیزی برای ادامه ی بحث باقی نمانده است . بنابر این ما یک خلاصه و چکیده ی کامل داریم و بعد از مالویچ دیگر هرگونه بازی با شکل و رنگ کهنه به نظر می رسد و اصیل نیست ، اما این جریان در همین حال پایان آن معضل هم هست و ما مجبوریم که برویم و از جایی دیگر شروع کنیم . ما ممکن است در بحث آفرینش هنری بگوییم که ، چیزی به عنوان آفرینشی اصیل و ناب به عنوان یک فرم جدید وجود ندارد ، چیزی شبیه فرایند پالایش و پاکسازی با شروع ها و البته پایان هایش . بنابر این ما برای رسیدن به یک محصول پالایش یافته و خالص باید مراحلی را پشت سر بگذاریم ، مراحلی بیش از گسست کامل از فرم گذشته و آفرینش فرمی کاملن جدید .  و این محتوای بحث پارامترهای پنجم و هشتم است .

 

به سراغ پارامتر ششم و هفتم می رویم . در این جا پرسش این است که  ماهیت ذهنی موجود در پس یک اثر هنری چیست ؟ اصلن ایجاد کننده ی اثر هنری کیست ؟ شعور ذهنی جاری در متن یک اثر هنری متعلق به کیست ؟ این ها موضوعات بزرگی برای بحث هستند، و در عین حال موضوعاتی کهنه . ایجاد کننده ی اثر هنری کیست ؟ مجری آن کیست ؟ ایجاد کننده ی اثر هنری در هر صورت هنرمند نیست . این هم بحث کهنه ی است ، و باز هم البته که بحث مهمی هم هست .

 

بنابر این اگر شما فکر می کنید که خالق واقعی اثر هنری هنرمند است پس می توان گفت که شما آفرینش هنری را چیزی مثل اظهار نظر شخصی یک نفر می دانید . اگر هنرمند کسی که خالق اثر هنری است پس اثر هنری بیان کننده ی نظر هنرمند است و بنابر این هنر چیزی نخواهد بود جز اظهار نظرهای شخصی .

 

در واقع ، این برای هنر معاصر ما خیلی ضروری است که روی این موضوع که آیا هنر فقط یک اظهار نظر شخصی است به بحث بپردازد چرا که در این صورت شما هیچ امکانی برای خلق یک شکل تازه ای از جهانی شدن نخواهید داشت و شما در برابر فرم انتزاعی جهانی سازی فقط اظهار نظرهای فردی را خواهید داشت و یا نقطه نظرات گروه های اجتماعی معینی را . به این ترتیب شما می بینید که بین معضلات مختلف مطرح شده در بخش مربوط به پارامترهای گوناگون ارتباط هست .

 

این وظیفه ی ما است که محکم بایستیم و به همه بگوییم که خالق واقعی یک اثر هنری هنرمند نیست . وجود "هنرمند" برای عرصه ی هنر ضروری است اما این ضرورت به معنای یک نیاز به شعور جاری در پس "ذهن" هنرمند نیست . جریان خیلی ساده است . ذهنیت موجود در پس پرده ی هنری متن خود اثر است ، خود اثر هنری است و نه هیچ چیز دیگر . هنرمند مجری ذهنی یک اثر هنری نیست . هنرمند آن قسمت از جریان خلق اثر هنری است که باید قربانی شود و همچنین سرانجام او همان بخشی است که باید در فرایند خلق اثر هنری ناپدید بشود و از نظر اخلاق هنری نیز این ناپدید شدن چیزی است که باید پذیرفته شود گاهی اوقات هنرمند کسی است که می خواهد که دیده بشود اما این چیز خوبی برای هنر نیست .

 

برای هنر ، اگر شما می خواهید هنر را به شکل امروزی اش داشته باشید پس در این صورت هنر می بایست در خدمت آفرینش شکل جدیدی از جهانی شدن باشد ، آیا شما می خواهید هنر را همانند چیزی مثل تجلی و ظهور یک ذهن برای ارائه به بازار فروش داشته باشید در این صورت این خیلی ضروری خواهد بود که هنرمندتان در آن به شکل بارزی حضور داشته باشد ، این طبیعی است ، اما اگر هنر برای شما یک آفرینش است ، آفرینشی اسرارآمیز یا چیزی در این حد و اندازه ، اگر هنر سازی شما چیزی برای ارایه به بازار نیست بلکه چیزی است بر علیه تحمیل جهانی سازی بازار ، در این صورت نتیجه این است که هنرمند باید ناپدید شود ، هنرمند نباید در رسانه های گروهی جاهایی از این دست ظاهر شود . در این حالت نقد هنری عبارت خواهد بود از نقد فرایند ناپدید شدن .

 

اگر سلوک رفتاری و اخلاقی هنر چیزی است مانند فرایند ناپدید شدن هنرمند ، این به آن دلیل است که بتواند با ما نشان بدهد که هنر چگونه عمل می کند ، و این یعنی اینکه به ما نشان بدهد که عملکرد هنر عبارت است از فعل و انفعالات درون متنی "موجودیت ذهنی" پس زمینه ی اثر هنری در خودش .

 

در پارامتر نهم هم اوضاع به همین منوال است ، من قصد ندارم مدعی بشوم که هنر در منش و سلوکش به دنبال قدرت و سلطنت نیست ، چرا که متاسفانه هر عملی در ذات خودش تلاشی است معطوف به کسب قدرت است ، چرا که قانون اراده و عمل امروزه قانون سلطه و قدرت است .

 

و اما پارامتر دهم و یازدهم ، من اعتقاد دارم که ما می توانیم مدعی بشویم که هنر سلطه جو نام مناسبی است برای شکلی از هنر که ما این روزها در اطراف خود در دنیای امروز می بینیم . هنر سلطه جو دقیقن همان هنر رمانتیک_فرمالیسم است . این یک پارامتر با زمینه ای تاریخی است و یا شاید هم یک پارامتر سیاسی می توانید اینگونه فرض کنید . مخلوط رومانتیسم و فرمالیست دقیقن می شود هنر سلطه جو ، نه فقط امروز بلکه ، به عنوان نمونه ، حتی در دوران امپراتوری رم هم همین گونه بوده . یک چیزی بین وضعیتی که امروز در آن قرار داریم و وضعیت دوران پایان امپراتوری رم مشترک است . این مقایسه ی خوبی است ، ببینید ، خیلی دقیق تر اگر بخواهیم بگوییم بین ایالات متحده آمریکا و امپراتوری رم .

 

در این شکل از مقایسه چیزی بسیار جالب هست ، در واقع همچنین بحث بر سر  بحث آفرینش هنری هم هست ، چرا که در پایان امپراتوری رم ما با دو گونه از تمایل در آفرینش های هنری رو به رو بودیم . از یک طرف ما چیزی واقعن رومانتیک ،  رسا ، خشن و  در یک سمت دیگر چیزی بی نهایت فرمالیست و از نظر سیاسی رک و راست . چرا ؟ وقتی ما با موقعیتی همانند یک امپراتوری رو به رو هستیم ، چیزی شبیه داشتن یک اتحاد قراردادی جهان اگر بخواهید که این گونه فرض کنید ،  این دیگر فقط یک اتحاد از ایالت ها نیست ، این دست آخر همان بحث بازار بزرگ است ، وقتی که ما چیزی داریم همانند اتحاد بالقوه ی جهان در واقع ما در بحث آفرینش هنری یک چیزی شبیه فرمالیسم و رمانتیک داریم ، یک مخلوطی از این دو  باز هم چرا ؟ چون وقتی ما یک امپراتوری داریم این در واقع یعنی دارای دو اصل هستیم . نخستین اصل این است که ما هر کاری بخواهیم می توانیم انجام بدهیم چرا که ما دارای قدرت بزرگی هستیم ، اتحادی از همه ی دنیا . بنابر این ممکن است ما بگوییم که ما هر کاری که بخواهیم می توانیم انجام بدهیم . ممکن است ما فرم های تازه ای به وجود بیاوریم ، ممکن است ما از هر چیزی بگوییم ، در واقع برای ما هیچ قانونی درباره ی اینکه چه چیزی ممکن است و چه چیزی ممکن نیست وجود ندارد ، پس هر چیزی برای ما ممکن است .

 

اما در عین حال هنوز قاعده ی دیگری هم وجود دارد ، همه چیز هم برای ما غیر ممکن است ، چرا که دیگر بعد از این چیز تازه ای برای به دست آوردن برای ما وجود ندارد ، امپراتوری تنها موجودیت ممکن است ، تنها امکان بروز یک شکل سیاسی . بنابر این شما می توانید بگویید هر چیزی ممکن است و یا اینکه بگویید که دیگر هیچ چیزی ممکن نیست ، و وقتی این دو شکل هم زمان بیان می شوند شما با یک آفرینش هنری رو به رو اید ، فرمالیسم ، که می گویید همه چیز ممکن است ، که مدعی است که آفرینش فرم های جدید همیشه امکان دارد و رمانتیسم و نهلیسم چرا که مدعی است که دیگر امکان دیگری وجود ندارد و به این ترتیب ما یک مخلوطی از این دو را به صورت هم زمان خواهیم داشت . و هنر معاصر هم به همین سان به طور هم زمان دارد می گوید که هر چیزی ممکن است و دیگر هیچ امکانی وجود ندارد . امکان غیر ممکن و غیر ممکن بودن هر امکان . این محتوای واقعی هنر معاصر است .

 

برای خروج از این وضعیت بهتر است که اینگونه بگوییم که یک چیزی ممکن است ، هر چیزی ممکن نیست و این هم نیست که هیچ چیزی ممکن نباشد ولی چیزی خواهد بود ، چیزی که برای ما ممکن است . بنابر این ، ما مجبوریم که امکان تازه ای را بیافرینیم .  اما آفرینش یک امکان تازه با تشخیص یک امکان تازه تفاوت دارد . این دو یک تمایز بنیادین با یکدیگر دارند ، تشخیص یک امکان یعنی اینکه من فکر کنم که در اینجا امکانی هست و من باید آن را به وجود بیاورم .

 

مثلن ، اگر هر چیزی ممکن است پس من باید بتوانم چیز تازه ای بیابم ، چرا که هر چیزی ممکن است ، اما طبیعتن ، آفرینش یک امکان جدید با کشف امکانی از میان امکان های از پیش موجود کاملن متفاوت است چرا که در آن صورت "امکان" چیزی از پیش حاضر . آماده نیست . بنابراین ، این که هر امکانی وجود دارد یا اینکه هر امکانی هم وجود ندارد هیچکدام درست نیستند ، و در هنر معاصر شما مجبورید که امکان آفرینش آن چیزهایی را به وجود بیاورید که ممکن نیستند . و این مسئله ی اصلی بحث آفرینش هنری است .

 

آیا آفرینش هنری تشخیص یک امکان تازه است و یا اینکه آفرینش هنری آفرینش خود آن امکان تازه است ؟ امکان آفرینش چیزی ، آفرینش امکان اینکه بتوانیم بگوییم که یک چیز تازه ای ممکن شده است . اگر شما از آن گروهی هستید که معتقدند هر چیزی ممکن است ( که مشابه همان است که بگویید که دیگر هیچ امکان تازه ای وجود ندارد ) در آن صورت تحجر شما در این جهان کامل شده است ، درهای جهان به روی شما بسته شده اند . درهای جهان با همه ی امکانات موجود در آن به روی شما بسته شده است ، و این مثل آن است که دیگر هیچ امکانی وجود ندارد و امکان  آفرینش هنری هم بحث تمام شده ای است و به این ترتیب جهان با دیدگاهی فرمالیست_ رمانتیک به پایان می رسد که مدعی آن است که هیچ امکانی وجود ندارد و هر چیزی ممکن است .

 

اما کارکرد واقعی آفرینش هنری امروزه این است که گفتن اینکه چیز تازه ای ممکن است را ممکن گرداند ، و به این ترتیت امکان تازه ای را به وجود بیاورد . اما آیا می توانیم درست همان جایی که چیزی غیر ممکن است امکان تازه ای به وجود بیاوریم ؟ چرا که فقط وقتی که چیز غیر ممکنی را ممکن کنیم می توانیم مدعی آفرینشی تازه بشویم . اگر هر کاری ممکن باشد که دیگر شما نمی توانید کار تازه ای انجام بدهید . بنابر این اگر به دنبال یک آفرینش تازه هستید باید به دنبال کار غیرممکنی باشید ، بنابر این ما مجبوریم که اینگونه فرض کنیم که آنطور هم نیست که هر کاری ممکن است ، و این هم صحیح نیست که دیگر هیچ کار تازه ای امکان ندارد .

 

ما مجبوریم بگوییم که آن جایی انجام کار تازه ای ممکن است که کاری غیر ممکن باشد . من مجبورم که امکان تازه ای را به وجود بیاورم . و من فکر می کنم که آفرینش امکان های تازه بزرگ ترین کارکرد هنر امروز است . در فعالیت های دیگری نظیر گردش پول ، ارتباطات و بازار ما همیشه امکانات تازه ای را تشخیص می دهیم ، تشخیص بی شمار امکانات تازه . اما این ها آفرینش یک امکان تازه نیستند ، این بحث در عین حال یک بحث سیاسی هم هست ، چرا که سیاست هم در حقیقت به معنای آفرینش امکان های تازه است . امکان شکل تازه ای از زندگی ، امکان داشتن شکل تازه ای از دنیا . به همین دلیل سیاست هم امروزه در بحث آفرینش هنری به دنبال این است که ببیند که آیا آفرینش امکان تازه ای ممکن است و یا غیر ممکن .

 

در واقع فرایند ساخت دهکده ی جهانی جرم ادعای اینکه دیگر هیچ امکان تازه ای مطلقن وجود ندارد را به دوش می کشد . پایان تئوری کمونیسم ، و پایان انقلاب های سیاسی ، در حقیقت ، تفسیر اساسی که از این ها به دست می آید این است که به وجود آمدن امکان تازه ای دیگر غیر ممکن است . تشخیص و کشف یک امکان تازه منظور نظر نیست ، بحث بر سر آفرینش امکانی کاملن تازه است . می دانم که شما تفاوت این دو را می فهمید . و من فکر می کنم که مسئله ی اصلی آفرینش هنری هم درست در همین جاست . این برای همه ثابت شده است ، برای نوع بشر در کل ، این که به وجود آوردن امکان هایی تازه چیزی است که امکانش هست .

 

در باره ی پارامتر دوازده ام : این یک پارامتر شاعرانه است . سه شاخصه ی آفرینش هنری ، مقایسه ی تفاوت های یک آفرینش هنری و "ارایه ی هنری" ، تفاوت کمین کردن در تاریکی و یا در زیر نور یک ستاره . شما این سه شاخصه را خواهید فهمید . اما چرا با یک ارایه ی هنری ؟ چرا که در نهایت مسئله ی آفرینش هنری مسئله ی ایجاد چیزی عجیب و غریب هم هست ، چیزی که دارای نوعی از جاودانگی باشد ، چیزی که فقط به دنبال برقراری ارتباط محض نیست ، یا اینکه فقط درگیر تیراژ باشد ، چیزی که دائمن به دنبال تعدیل و تغییر فرم ها نیست . چیزی که مقاومت می کند و " مقاومت " نیز یکی دیگر از مسائل هنر امروز است .

 

چیزی که مقاومت می کند چیزی است که از موهبت کمی ثبات و اطمینان برخوردار است . چیزی که دارای معادله ای منطقی است ، چیزی که از یک چسبندگی درونی منطقی برخوردار است ، ثبات ، این اولین شاخصه است .

 

شاخصه ی دوم کمی تعجب برانگیز است ، چیزی است که درست در کنار بحث آفرینش امکان های تازه است ، اما به هر حال امکان های تازه همیشه تعجب برانگیز هستند . امکان ندارد که ما با یک امکان تازه رو به رو شویم و به نوعی کمی متعجب نشویم .امکان های تازه چیزهایی هستند که ما نمی توانیم آنها را محاسبه کنیم . بیشتر شبیه یک گسست هستند ، شروعی تازه که در هر صورت چیزی است که تعجب را به همراه دارد .

 

بنابر این ، شاخصه ی دوم چیزی است که می درخشد ، همانند چیزی درخشان در شب ، در شب تاریک دانش ما . یک امکان تازه چیزی است که برای دانش ما چیز تازه ای است ، بنابراین چیزی که روشن می شود و دیده می شود بخشی از تاریکی دانش ماست . چیزی مانند یک نور تازه . متعالی همچون یک ستاره چرا که امکان های تازه همیشه چیزی شبیه یک ستاره ی تازه هستند . چیزی شبیه یک سیاره ی تازه ، یک دنیای تازه ، چرا که این یک امکان تازه است . چیزی است شبیه یک رابطه ی حسی با جهان .

 

اما مشکل اصلی در جای دیگری نهفته است ، مشکل اساسی هنر معاصر تعیین یک به یک این شاخصه ها نیست بلکه مشکل درک چگونگی رابطه ی بین این سه شاخصه است . در ابتدا مسئله ی پنهانگی و آشکارگی ، چیزی شبیه به این و لمباردی واقعن یک نمونه ی بسیار خوب است و من خیلی خوشحالم که امشب در اینجا سخنرانی دارم . و ما خواهیم دید که این بحث یک تظاهرات بیرونی دارد ، یک ارتباط ، نقاط ارتباطی . شما با چیزی بسیار تعجب برانگیز رو به رو خواهید شد ، چرا که خواهید دید که لمباردی همه چیز را پیش از اینکه اتفاق بیفتند می دانسته است .

 

ما جایی یک ترسیم عالی از شجرنامه ی بوش داریم که واقعن به شکلی پیامبرگونه پیشگویانه است ، چیزی که در واقع یک پیشگویی هنرمندانه است ، این همان خلق یک شکل تازه از دانش است که از آن سخن گفتیم و به همین دلیل خیلی تعجب برانگیز است وقتی که به این پیشگویی ها بعد از اتفاق افتادنشان فکر می کنیم .

 

و این در واقع ظرفیت و توانایی هنر است که می تواند چیزی را حتی پیش از آنکه نشانه ها و شواهدش ظاهر شوند آشکار کند . و این ویژگی چیزی آرام و متعالی است همانند یک ستاره . می دانید ، چیزی شبیه یک کهکشان ، ببینید ، این چیزی شبیه یک کهکشان تباهی است . بنابراین هر سه شاخصه ای که ما از آن حرف زدیم در آثار لمباردی موجود است . و به همین ترتیب این آفرینش یک شکل تازه ای از هنر است و یک نگاه تازه به دنیا ، دنیای ما . اما شکل تازه ای که صرفن مفهومی و ایدولوژیکال و یا سیاسی نیست ، شکل تازه ای است که شکل ویژه ی خودش را دارد ، شکلی که امکان هنرمندانه ی تازه ای را می آفریند ، یک دانش تازه در این جهان می بایست شکل تازه ای هم داشته باشد ، این در واقع جان کلام من است .

 

پارامتر آخر . من فکر می کنم که یکی از مسائل اصلی بحث میزان همبستگی و ارتباط هنر و ارزش های انسانی است . واضح تر اگر بخواهیم بگوییم مسئله ی اصلی بحث ارتباط و همبستگی و بین آفرینش هنری و آزادیخواهی است . آیا آفرینش هنری چیزی جدا از مفهوم دمکراتیک آزادی است ؟ من فکر می کنم که اگر ما در اینجا یک بار دیگر به لمباردی باز گردیم خواهیم دید که بحث آفرینش یک امکان تازه مسئله ی اصلی در بحث آزادی نیست ، به عبارت عامیانه ، به این دلیل که امروزه یک تعریف مسلط از آزادی وجود دارد .آیا آفرینش هنری چیزی از جنس همان نوع از آزادی است ؟ من فکر می کنم که اینطور نیست .

 

من فکر می کنم که شاخصه ی اصلی آفرینش هنری برداشت عامیانه از مفهوم آزادی نیست ، مفهوم مسلط از آزادی در دنیای امروز . بلکه آفرینش شکل تازه ای از آزادیخواهی است ، یک شکل تازه ای از آزادی . و اگر ما در اینجا این نوع از آن را بیشتر مشاهده می کنیم به این دلیل است که ارتباط بین چهارچوبی منطقی ، هیجانی ناشی از دریافت دانشی نوین و زیبایی ستاره یا یک تعریف تازه برای آزادی است ، تعریفی که بسیار پیچیده تر از شاخصه ی دمکراتیک آزادی است .

 

من به آفرینش هنری همانند آفرینش نوع تازه ای از آزادیخواهی نگاه می کنم که بسیار فراتر از تعریف دمکراتیک آزادی است . و ما شاید باید از چیزی مانند یک تعریف هنری از آزادی صحبت به میان آوریم که هم عقلانی و هم مادی است، چیزی همانند کمونیزم که به آن یک چهارچوب منطقی اضافه شده است ، چرا که بدون یک چهارچوب منطقی هرگز آزادی وجود نخواهد داشت ، چیزی همانند یک آغاز تازه ، یک امکان تازه ، یک گسست و سرانجام چیزی همانند یک دنیای تازه ، یک نور تازه ، یک کهکشان تازه .

 

این تعریفی هنری از آزادیخواهی است و آنچه که امروزه مطرح است دیگر یک گفتمان مابین آزادیخواهی و دیکتاتوری نیست و یا گفتمانی مابین آزادیخواهی و ظلم و ستم ، بلکه از نظر من ، این گفتمانی خواهد بود مابین دو تعریف از تعاریف خود آزادیخواهی .

 

بحث هنری در مورد بدن در برخی از انواع هنر همانند سینما و رقص قاطعانه بحث بدن در محدوده ی جسم است و نه بدن بدون جسم . تصور بدنی بدون جسم و یا تصور بدن به شکلی غیر از جسم یک ادراک ایده آلیستی در مسیحیت و در نزد پائول است . برای مثال در نقاشی های کلاسیک یونانی بدن همواره به شکلی به غیر از بدن است ، و اگر شما به بدن در آثار تینتورتتو (۵) توجه کنید ، به عنوان مثال ، بدن چیزی است همانند یک حرکت ، حرکتی که در آن بدن چیزی به نظر می رسد به غیر از جسم  .

 

اما در واقع امروزه دیگر بدن یک جسم دارد ، بدنی جسمانی همان بدن امروزی است و بدنی به این شکل چیزی بسیار سخت و سفت است چرا که در این حالت بدن هیچ بازنمایی که واقعن همانند یک ستاره باشد ندارد و یا چیزی شیبه به آن . در نقاشی از نوع لمباردی اش ، ما اسم ها را داریم به جای جسم ها ، این جانشینی اسم ها به جای جسم هاست . ما هیچ تصویری از بن لادن در اثر لمباردی نداریم به جز اسم "بن لادن" . ما هیچ تصویری از بوش در اثر لمباردی نداریم جز اسم "بوش" . پدر و پسرها .

 

-------------------------------

 

(1) Lombardi

(2)Facts

(3)George W. Bush

(4) Malevich

(5) Tintoretto

 

 
 

فدرس ساروی : ٩:٥٤ ‎ب.ظ

 

 
فدرس ساروی



به استادم رجب بذرافشان





خنده گری (مقاله)1


گریه گری (شعر)2


روز نوشت های من


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸٩
شهریور ۸٧
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦

: وبلاگهای فلسفی

مهران مرتضایی
رجب بذرافشان
تيرداد نصری
حسین دیلم کتولی
جواد اکبری
سو(ع)تفاهم
پيپ قرمز
يگانه وصالی
ع-خاکسار قيری
مسعود تارانتاش
فلسفه اقليت
امين قضايی
بهروز شاهین
کلاغ محوری


خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
سایت ادبی دیگران ، ادبیات ایران و جهان


نشریه ی عروض

نشریه ی وازنا

وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]